احمد بن محمد ميبدى

487

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

64 - قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ . يعقوب گفت : من شما را بر بنيامين ايمن باشم ؟ مگر همان‌طور كه بر برادرش ايمن شدم از پيش ! پس خداوند بهترين نگهبان است و او است مهربان‌ترين مهربانان ! 65 - وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَ نَمِيرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ . چون بار خويشتن بگشودند آنچه از بها برده بودند در ميان بار خويش يافتند كه به ايشان برگردانده شده گفتند : اى پدر ما دروغ نمىگوئيم ! اينك پولى كه برده بوديم به ما بازدادند و ما كسان خويش را خوراك آريم و برادر خود را نگاه داريم و بار شتران بيفزائيم و اين افزودن بر ما آسان است . 66 - قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ . يعقوب گفت : اين برادر را با شما نخواهم فرستاد تا مرا به زبان خويش از خداى تعالى پيمان دهيد ، مگر آنكه همه هلاك شويد و ناتوان مانيد ، پس چون پدر را از خويشتن پيمان دادند و ببستند گفت : خداوند بر آنچه گفتيم يار است و گواه . 67 - وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ . گفت اى پسران من چون آنجا شويد از يك درب در مرويد و از درهاى پراكنده درآئيد و اگر خدا كارى خواهد من شما را به كار نيايم و با خواست او چير ( ستيز ) نتوانم ، هيچ كارى و حكمى نيست مگر خداى راست ، كار به او سپردم و پشت به او باز كردم و كارسپاران ، كار به او سپارند و واگذارند . 68 - وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ . و چون از همان‌جا كه پدرشان دستور داده بود به شهر درآمدند ، آن حذر و احتياط هيچ به آنها سود نداشت و هيچ‌چيز از خواست خدا به كار آنها نيامد جز آنكه در دل يعقوب افتاد و به زبان آورد تا از دل او بيرون شود و گرنه يعقوب با دانش بود ، ( و مىدانست كه حذر كس را از قدر نرهاند ) چه كه ما دانش را به او آموختيم ! و لكن بيشتر مردمان نمىدانند . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 58 - وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ . آيه . برادران يوسف به سبب نياز و درويشى به مصر آمدند ، يوسف به ايشان نگاه كرد و به فراست آنها را شناخت و بدانست كه برادران ويند ، لكن آشكار نساخت و گفت : جوانان از كجا مىآيند ؟ و با اينكه مىدانست از كجا مىآيند ، لكن همىخواست كه ذكر كنعان و وصف حال يعقوب را از ايشان بشنود ! كه حديث دوست شنيدن و ديار و وطن دوست ياد كردن ، غذاى جان عاشق و مرهم خستگى او است . برادران گفتند : آى آفتاب خوبان ، ما از حدود كنعان مىآئيم ، گفت : به چه كار آمده‌ايد ؟ گفتند : به تظلّم از اين گردش تلخ زمانهء بىوفا ! اى عزيز ، ما مردمانى باشيم به ذلّ غربت خو نكرده ، به اضطرار به ولايت تو آمده‌ايم و روزگار نامساعد پردهء تجمّل از روى ما فروكشيده و بارى كه آورده‌ايم نه سزاوار حضرت تو است ، به كرم خود ما را بنواز و به بضاعت ما منگر ، ما را خشنود بازگردان ، كه پدرى پير داريم تا به نزديك وى بازشويم .